برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
از فنجان های دلم بیا و یک جرعه دلتنگی ام را بنوش . باور کن این قهوه ی قجری نیست . نه میخواهم در قفس دلتنگی ام حبس ات کنم ، و نه میخواهم در ته فنجان ات فالت را ببینم... فقط میخواهم به بهانه ی نوشیدن این فنجان که پر از اشتیاق داشتن توست ، فقط دمی ... فقط دمی... فقط دمی سرت را بالا بگیری و از دلتنگی ام بنوشی و کنار من بنشینی . فقط دمی....
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
ساده میبینم تو را هر شب به رویایی که نیست میزنم دیوانه وار دل را به دریایی که نیست مینشینی در برم محو نگاهت میشوم بیخیال از غصه و تشویش زمان آیندهیی که نیست در کنار جوی آب و سایه ی آن بید مست عشق بازی میکنیم در دشت و صحرایی که نیست میزنم یک جرعه می از ساغر مژگان تو جسم و روحم مست آن چشم فریبایی که نیست هر شبم را تا سحر سر گشته ی کوی توام مانده ام در حسرت رویای زیبایی که نیست میسپارم دل به دستم مینویسم خط به خط از معمای وصالت با الفبایی که نیست....
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
╲ ╭ ╭ ❤️ ╯ ╯╲ بماند که ندارمت... بماند که هنوز دلم برایت تنگ است... بماند که تکه ای از تو در من مانده... بماند که شبها بیقرارت میشوم... بماند که هنوز دلم میخواهدت... بماند که بی تو فقط زنده ام... بماند که هنوز وقتی باران میبارد صدایت در گوشم میپیچد... بماند که نیستی تا آرامم کنی... همه ی اینها بماند در دلم... تو فقط خوب باش... همین کافیست...
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
یک روز در هر سال
برای تماشایش میروم
و باقی روزهایم را...
وقف خاموش کردن آتشی میکنم
که زیر پوستم
شعله میکشد!
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
چگونه بی لب او
عیش من شود شیرین؟
که از جدایی گل
تلخی از گلاب نرفت ...
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
❤•.❀•.¸✿¸.•❤
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
باور کن این قهوه ی قجری نیست .
نه میخواهم در قفس دلتنگی ام حبس ات کنم ،
و نه میخواهم
در ته فنجان ات
فالت را ببینم...
فقط میخواهم
به بهانه ی نوشیدن این فنجان
که پر از
اشتیاق داشتن توست ،
فقط دمی ...
فقط دمی...
فقط دمی
سرت را بالا بگیری
و از دلتنگی ام بنوشی و
کنار من بنشینی .
فقط دمی....
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
مینشینی در برم محو نگاهت میشوم
بیخیال از غصه و تشویش فردایی که نیست
در کنار جوی آب و سایه ی آن بید مست
عشق بازی میکنیم در دشت و صحرایی که نیست
میزنم یک جرعه می از ساغر مژگان تو
جسم و روحم مست آن چشم فریبایی که نیست
هر شبم را تا سحر سر گشته ی کوی توام
مانده ام در حسرت رویای زیبایی که نیست
میسپارم دل به دستم مینویسم خط به خط
از معمای وصالت با الفبایی که نیست....
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی
برچسب:
نویسنده: آراد بهرامی